تبليغاتX
گلهای آفتابگردون
گلهای آفتابگردون

 

                                              

     … Nothing Else Matters …


goodbye my friend it´s hard to die
when all the birds are singing
in the sky
now that spring is in the air
pretty girls are everywhere
think of me and i´ll be there

we had joy we had fun we had
seasons in the sun
but the hills that we climbed were
just seasons out of time

 

نوشته شده در 88/04/30ساعت 15:33 توسط زیبا|
 

هنر مجرد، یا هنر انتزاعی (آبستره) به هنری اطلاق می شود که هیچ صورت یا شکل طبیعی در جهان در آن قابل شناسایی نیست و فقط از رنگ و فرم های تمثیلی و غیر طبیعی برای بیان مفاهیم خود بهره می گیرد.این اصطلاح در معنای وسیعش می‌تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیا و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمی‌کنند، ولی عموماً به آن گونه از آفرینش‌های هنر مدرن اطلاق می‌گردد که از هر گونه تقلید طبیعت یا شبیه‌سازی آن، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی، روی می‌گردانند.

در ابتدای قرن بیستم این واژه بیشتر برای مکاتب هنری چون کوبیسم و  فوتوریسم بکار می رفت چراکه در اینگونه مکاتب طبیعت در صورت های ساده یا مبالغه شده - تنها تصوری از موضوع طبیعی اصلی - بیان می شد. در نقاشی های این گونه سبک ها هدف عموماً ضبط و روایت حقیقت اشیاء بود نه لزوما شکل ظاهری آنها. به گفتهٔ مورخان هنر مدرن،کاندینسکی نخستین نقاشی است که حدود سال ۱۹۱۰ نخستین نقاشی کاملاً غیر-بازنما را عرضه کرده است، و از آن پس، هنر انتزاعی مدرن در بسیاری از جنبش‌ها و مکاتب هنری مختلف پرورانده شده است. 

(توضیح برای دوستانی که خواسته بودن درمورد سبک نقاشی بیشتر بدونن)

 رنگ روغن روی بوم با کاردک/۶۰*۸۰ سانتیمتر/ انتزاعی

                                    ( معنای رنگ پس از "هر جا دلم بخواهد ".... زمستان ۸۷ )

 

 

نوشته شده در 88/04/28ساعت 13:23 توسط زیبا| |

 

يادت هست ، سالها پيش تر از من پرسيدي دورتر از من کجاست و مرا که از حيرت تو ميترسيدم .....‌خواب ،  ساده ترين سوال شد ؟ 

.....

حالا جا مانده بر شانه هايم ، کف بيني دستانت و نميدانم چگونه بيدار خواهم شد ... و باز حيران .......حيران سئوال و دو ماهي بيدار و دستان بي قرار به نگاهي تنها! که صد بار باخته ام ..

......

به من بگو ، کدام حلقه را به دلالت زنجيري اين چنين وانهاده ام که ديگر حتي خواب همزاد را هم   نميبينم ؟؟؟؟

نوشته شده در 88/04/14ساعت 12:22 توسط زیبا| |
 

آبستره (انتزاعي ) / رنگ و روغن روي بوم با کاردک/ ۶۰*۸۰ سانتي متر

                                ***************************

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در 88/04/08ساعت 10:36 توسط زیبا| |
 

 امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۵۰*۷۰ سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۵۰*۷۰ سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۵۰*۷۰ سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۵۰*۷۰ سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۶۰*۴۰ سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۶۰*۴۰سانتی متر


  امپرسیونیسم / رنگ و روغن روی بوم /۳۵*۴۵سانتی متر


رئالیسم / رنگ و روغن روی بوم /۶۰*۸۰ سانتی متر


 رئالیسم/ رنگ و روغن روی بوم /۵۰*۷۰ سانتی متر


 آبستره(انتزاعی) / رنگ و روغن روی بوم با کاردک/۵۰*۷۰ سانتی متر


  آبستره(انتزاعی) / رنگ و روغن روی مقوا با کاردک /۳۵*۵۰ سانتی متر  

 

نوشته شده در 88/04/07ساعت 13:48 توسط زیبا|
 

 

برای ندا و همه نداهای ناشنیده ایران

 

 

پیامی از آن سوی پایان

 اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش رید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید 
 
                                          
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید
    

                                                         مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در 88/04/01ساعت 17:57 توسط زیبا| |

 

وقتی آدم همه روزهاش با سوالهای بی جواب میگذره یواش یواش همه چیز و همه اتفاقات توی زندگی براش با پیدا کردن جوابهایی که فقط قانع کننده باشه طی مشه ...از صبح تا شب...

فقط دوست داری که یه طوری بشه که یکم به روزهای خوب و خاطرات خوب فکر کنی که شاید این وقایع و حرفهای باور نکردنی رو فراموش کنی ....

.

.

.

ای بابا !هر چقدر که فکر میکنم واقعن واقعن یادم نمیاد کی این سی دی محمد نوری رو تو ضبط گذاشته و منم هر روز صبح از تنبلی مجبورم گوش بدم ..."کاش میخوابیدم ، تو رو خواب میدیدم "...  به صدای نوری فکر میکنم ... بدم نمیاد ... به این فکر میکنم که چقدر دلش میخواد مث پاواروتی بخونه !!! عمرا ....اگه حسین سرشار بود .. شاید تا حالاشده بود ... اون محشر بود ...البته اون بیشتر شبیه گری مور میشد !!!!

اه چه فکرهای بیخودی .. چقدر دلم میخواست با هم حرف بزنیم ..تو هم نظر بدی .. بعدشم به نظرات همدیگه بخندیم ...

خودمو تو آینه میبینم .. اوه اوه .. چقدر مضحک شدم ...وقتی موهام مرتب سشوار کشیده است  به نظر خودم خیلی بد و مسخره میشم ... بازم فکر اون حرفها .. موهای آشفته !!!

وای تا اون دور برگردون باید برم ... هر چند قالیباف رو خیلی دوست دارم ولی آخه میخوام بدونم اونی که برای شهرداری مشاوره ترافیکی و اصلاح طرح هندسی میکنه کیه ....شاید یکی از اعضای جومونگ باشه!

دارم فکر میکنم که اگه قالیباف کاندید میشد من میرفتم بهش رای بدم یا نه ؟! به نتیجه نمیرسم ! هر طرف هم که نگاه میکنم سبز شده ! روی آنتن ماشینها! روی مچ جووونها ! روی دسته کیفها ! فرمون دوچرخه ها ! بهاره دیگه !!!!!! چه بامزه است .. یاد روزهای انتخاب شدن خاتمی میافتم .. سید خندان ! حالا هم سید آرام .. عجب نسخه هایی واسه مردم خوب و مهربون!!! ما مینویسن واقعن !!! فکر میکنم که دیگه به جز مملکت ما کجای دنیا از این اتفاقات میفته ؟؟؟!!! نه دلم نمیخواد فکر کنم چون هم یاد موبایلم میافتم که دیروز وسط جمعیت طرفدارهای کاندیداها و با حرکتهای پیش بینی نشده اونها از دستم افتادو به 8 قسمت مساوی تقسیم شد ( حالا خودم بماند ) و هم اینکه  فکرهای خودم کمه اینم اضافه کنم ؟! فکر کنم آخرش گریه ام میگیره...

 

وای دوباره همون فکرهایی که قلب آدمو له میکنه ... اون روز دلم خوش شد... ولی بعدش  با یه سری حرف همه چی عوض میشه البته بیشتر موضوع دوم اتفاق میافته ....

دارم فکر میکنم که ولی بازم چقدر دوست دارم همش همه چیزو واسه خودم تکرار کنم حتی آزارهارو .. خول شدم .. همین حس هم خوبه .. خیلی خوبه .. باعث میشه فکر کنی که زنده ای ویه کسی برای تو اهمیت داره شاید اینکه تو اهمیت داشته باشی دیگه داره خلافش اتفاق میافته ولی هنوز ...

 

 ساعت داره نزدیک 4 میشه .. دوست دارم زودتر برم ...

چشم که باز میکنم جلوی شان بابا هستم ... فکر کنم 20دقیقه ای باشه که اینجام نمیدونم چرا خیلی وقته که شهامت وارد شدن ندارم .. همه سقف اونجا رو سرم خراب میشه ولی باید برم .. بازم تکرار رو دوست دارم ... جلوی نون خامه ای ها و دسرها میمونم و تماشا میکنم ... "بفرمایید خانم!؟ " ولی من جوابی ندارم بدم .. چرا ؟؟ این خامه های اشتها آور رو دلم نمیخواد .. باورم نمیشه میتونم از کنارشون رد بشم ! رومو برمیگردونم .." آقا یه دونه از این شمعهای قرمز لطفن!" ...نمیدونم چرا ناخودآگاه حس میکنم تو هستی .. چقدر دلم میخواد اسمتو بازم ...

نزدیک پیتزا چمن طبق معمول ترافیکه ...شمع رو نگاه میکنم .. چرا شمع خریدم ؟؟؟ نمیدونم .. اصولن این روزها دلیل خیلی چیزها و حرفها و کارها رو نمیدونم ....خوب میرم ظهیرالدوله .. بهتره .. شاید اونجا چیزی که میخوام باشه ...

بیفایده است .. اصرارهای من واسه ورود به قبرستون اونم این موقع روز بیفایده است .. این آقا هیچ وقت از ساعت 6 به بعد من یکی رو که راه نداده .. بقیه رو نمیدونم ؟ واقعن در سرزمین شعر و گل و بلبل موهبتیست زیستن !!!

بازار تجریش همیشه شلوغه ... حالا که شب قبل بارون باریده چقدر اینجا خوبه ... طبق معمول فکر میکنم که اگه یه شلوار راحتی خنک صورتی بخرم حالم خوب میشه ... میرم تو پاساژ !!! وقتی میام بیرون تو کیسه خریدم یه قاب عکس با 7 تا پروانه خشک شده هست .. بازم نمیدونم چرا شلوار صورتی شد پروانه تاکسی درمی شده ؟!!! آخی .. شلوار راحتی صورتی توی تابستون !!! عجب عنوان باحالی بود ... البته ازمورچه خوارم خیلی خوشم میاومد .. یادمه خیلی باهاش حال میکردم ... الانم ....

دارم دیوار رو نگاه میکنم که قاب عکس پروانه رو کجا بزنم ... جا نداره ؟!!! آخرش میذارم تو کشوی سی دی ها ... سی دی های ناقص دایی جان رو میبینم .... واویلا ...کلافه و بغض کرده و ناگزیر و مونده از همه جا همونجا میشینم و ...اینم آخرش میشه ....

تنها جوابم واسه قانع شدن امروزم همینه که ...سهم من ایست ... سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد....

چهارشنبه ۱۳خرداد۸۸

 

نوشته شده در 88/03/18ساعت 13:48 توسط زیبا| |
 

سهم من ...

 

(رنگ روغن روی بوم با کاردک/ ۶۰*۴۰ سانتیمتر / امپرسیونیسم)

 

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهایست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناریها

که به اندازه یک پنجره میخوانند

سهم من اینست ....

نوشته شده در 88/03/11ساعت 15:8 توسط زیبا| |